تبليغاتX
روزهاي خوشي كه با هم بوديم
   

 


روزهاي خوشي كه با هم بوديم 

 




 


درد و دل


       آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان

:: تمام پیوندها ::
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :
 


آرزوم بی تو محاله ، لحظه هام بی تو سواله. بی تو مقصد خیلی دوره ،راه عشقم بی عبوره من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم، دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم


 

نويسنده: رامين مورخ: سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 در ساعت: 11:24
      |+|

عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..



نويسنده: رامين مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 1:17
      |+|

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !






نويسنده: رامين مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:52
      |+|


ديگه ديدنم محاله ، ديگه برگشتن خياله ، سزاي كارت همينه ، دلم از نگات بيزاره . هرگاه به آينه نگاه مي كنم نفرتم از چشمانم بيشتر مي شود تا نگاهم به چشمان تو مي افتد نفرتم از قلبم بيشتر مي شود و تا عشق را احساس مي كنم تو را زنگاري بر آينه عشقم مي يابم . يادت مياد گفتم بهد اگه نمي شي مرحمم تورو خدا زخمم نشو كه تيكه پارس بدنم ، تو عين ناباوري و توهم شدي يه زخم نو هيچ نمي خوام مثل توشم از جلوي چشام برو





نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 23:39
      |+|

سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا


نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:57
      |+|


نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:51
      |+|

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست


نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:37
      |+|


نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:33
      |+|

سلام آهنگ هر سازم سلام اي زندگي سازم تمام هستي ام را من به چشماي تو مي بازم چشات همرنگ خورشيده قشنگه صبح اميده ميون اين همه گلها چشام تنها تو را ديده تو عطر رازقي هستي تو شوق عاشقي هستي نجابت از تو مي باره تو مثل زندگي هستي به اميد سلام عشق هميشه از تو ميخوانم توي تبعيد و تنهايي به ياد تو که مي مانم .




نويسنده: رامين مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:28
      |+|

يه لبخند

یکی تو استادیوم بوده داشته فوتبال نگاه می کرده هی می گفته عجیبه واقعا غجیبه.می گن چی عجیبه؟ می

 

گه: 100هزار تماشاچی 22تا بازیکن 3تا داور .می گن خوب چیش عجیبه؟ می گه گنجشکه همه رو ول

 

کرده ریده رو سر من.

یارو در خونه رو باز می کنه می بینه یه مرده سریع می دوه بیرون . خلاصه دنبالش میکنه . مرده بدو اون یارو بدو . بالاخره سرکوچه گیرش میاره . یقه شو میگیره میگه : مرتیکه اومدی عشق و حالتو کردی .... دمپایی رو کجا می بری؟؟!!.

 


سياه پوسته ميگوزه، زنش تا يه هفته داشته از رو زمين دوده جمع ميكرده

 

جاهله رفته بوده استخر، مسؤول اونجا مي خواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. طرف هم شروع به دا د و بيداد مي كنه كه:‌خوب بابا همه تو آب مي شاشند! يارو ميگه: ‌آره، ولي نه از رو دايو!!!

 



نويسنده: رامين مورخ: شنبه یازدهم خرداد 1387 در ساعت: 2:39
      |+|

درشیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک

رابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است.





نويسنده: رامين مورخ: شنبه یازدهم خرداد 1387 در ساعت: 0:12
      |+|


نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 23:26
      |+|

همه به زخم هايشان دستمال مي بندند .
.
.
.
.
.



ولي من به تو دل بسته ام .



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 23:24
      |+|

ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 23:20
      |+|

سالها ارزو ميكردم سايه اش بر سرم باشد

كور بودم

او سراسر نور بود سايه نداشت



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 23:13
      |+|

دوسِت داشتم ولي هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم نگفـتـم تــا نــدوني عاشـــقم مــن نـدوني بعــدِ تــو از پـا مي افتـم خيــال کـردم اگـــه روزي بـــدوني مي ري شعر جدايي رو مي خـوني مي ري تنها ميشم با بغض و گـريه تــوي شهــــر و ديـــار بي نشــوني



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 23:8
      |+|


نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 22:52
      |+|


بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 16:16
      |+|

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتي سبز



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 16:1
      |+|


نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:55
      |+|

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:53
      |+|


عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/ برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:43
      |+|

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:38
      |+|

  گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:22
      |+|

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين" !!!



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 15:14
      |+|

شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم ولی حال که به آن دعوت شدهایم بگذار تا می توانیم برقصیم.


نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 7:57
      |+|


نمی دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه رو می شناسن و نمی دونم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه منو نمی شناسی



نويسنده: رامين مورخ: جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت: 0:51
      |+|

seni sevuroom arkadash


نويسنده: رامين مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:43
      |+|

عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليكن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شكستم



نويسنده: رامين مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:24
      |+|


من غريبه ي ديروزم و آشناي امروز
و فراموش شده ي فردا
پس در آشنايي امروز مي نگرم
تا در فراموشي فردا يادم كني




نويسنده: رامين مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:20
      |+|

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.





نويسنده: رامين مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:13
      |+|



تو را به جاي تمام کساني که نمي شناسم دوست مي دارم تو را به جاي تمام روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم براي خاطر عطر نان عشق و براي خاطر اولين گناه تو را به جاي کساني که نمي شناسم دوست دارم و ترا به جاي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم
نويسنده: رامين مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:9
      |+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

 

کدهای جاوا اسکریپت و قالب
بهترین وبلاگ ایرونی
بهترین کدهای جاوا و قالبهای زیبا در مینوس
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد